تبليغاتX
ققنوس
ققنوس
یکشنبه هجدهم شهریور 1386

     هر روز افزايش قيمت، تورم روي تورم، از اول مارس تا حالا مدت زيادي گذشته و هنوز از اين قانون حمايت از كارمندان خبري نيست كه نيست ...
به زنم گفتم: مي خوام خودم رو حلق آويز كنم گفت: چه كار كني؟!
گفتم: هيچ، مي خوام خودم رو دار بزنم. گفت: چرا؟ واسه چي؟!
گفتم: براي اعتراض به بي توجهي نسبت به قانون حمايت از كارمندان.
زنم، بعد از آن كه نگاه عاقل اندر سفيهي به من كرد گفت: هر كاري كه دلت مي خواد بكن!
رفتم تو فكر: خودم رو دار بزنم؟... نزنم؟ آيا بعد از كابينه‌ي جديد، قانون حمايت از كارمندان ابلاغ مي‌شه؟ نمي‌شه؟ شب و روز براي من حروم شد، همه اش تو فكر بودم شب‌ها خواب دار مي‌ديدم و ...
يك لحظه خواب توي چشمام نمي‌رفت. بس كه از پهلوي چپ به پهلوي راست و از پهلوي راست به چپ مي‌چرخيدم، زنم از دست من به عذاب آمده بود، يك شب سرم داد كشيد. ديگه از دست تو دارم ديوونه مي‌شم، يه خواب راحت ندارم ... گفتم: چي يه، چه خبرته! هر چي فكر كردم نتونستم خودم رو به اين كار راضي كنم.
گفت: راضي به چه كاري؟ گفتم: اين كه خودم رو حلق آويز كنم.
گفت: تصميم با خودته، هر كاري كه دوست داري بكن، فقط بذار راحت بخوابم.
... دار بزنم؟ نزنم؟ يك مرتبه فكر تازه‌ي به سرم زد و با خودم گفتم:
احمق! لازم نيست كه واقعاً خودت رو حلق آويز كني، مي‌ري ميدان تقسيم، درختي پيدا مي‌كني و يه تيكه طناب بهش مي بندي، بعد مي‌ري روي يك صندلي و طناب رو مي‌نذاري دور گردنت و شروع مي‌كني براي مردمي كه دور تو جمع شده‌ان، دليل حلق آويز كردن خودت رو با صداي بلند مي‌گي، اونوقت مردم هجوم ميارن تا نجاتت بدن ... تازه اگر مردم هم اين كار رو نكنن حتماً پليس جلوي كارت رو مي‌گيره ... صبح زود طناب‌رو از حياط جمع كردم و تنها صندلي‌اي كه توي خونه داشتيم برداشتم و داشتم  راه مي افتادم كه برم بيرون، زنم در اومد كه: خير باشه! گفتم: ان شاء الله كه خيره... مي‌رم خودم رو دار بزنم.
بچه‌ها كه با صداي ما از خواب بيدار شده بودند، همه با هم شروع كردند به گريه كردن و ... بابا تو را به خدا اين كار رو نكن! زنم سرشون داد كشيد: بچه‌ها! پدرتون يه كارمنده، پس حرفهاش را باور نكنيد، مگه همين ماه پيش قرار نبود كه واسه‌تون كفش بخره؟ خريد؟!
بچه‌ها يك صدا گفتند: درسته، نخريد. همين چند روز پيش مگه قرار نبود كه كيف و لباس براتون بخره؟ خريد؟! صدايي شبيه صداي گروه كر جواب داد: درسته، نخريد.
يكي از بچه‌ها مثل تك خوان گروه كر با صداي نازكش پريد وسط كه: تازه قرار بود، هفت ليره براي خريدن مجله بده كه هنوز نداده. زنم ادامه داد: پس بيخود، خودتون رو ناراحت نكنيد. هر جا بره تا ظهر بر مي‌گرده توي كوچه بودم كه زنم از پشت سرم صدايم كرد و گفت: رگلاتور گاز يادت نره! توي يك دستم صندلي و دست ديگه طناب وارد ميدان تقسيم شدم. سرم بالا بود و داشتم دنبال يك درخت مناسب مي‌گشتم كه ناگهان خوردم به يكي از عابرهاي پياده ... مرد با لحن توهين آميزي گفت: هو ...ي ! آقا بپا! ... گفتم: واقعاً معذرت مي‌خوام، حواسم نبود آقا، دنبال يه درخت مي‌گشتم!
گفت: درخت؟ واسه چي؟ ...
- مي خوام خودم رو حلق آويز كنم.
- عجب؟!
- بله، تصميم گرفتم خودم رو دار بزنم.
- واسه چي مي خواهي اين كار رو بكني؟
- آخه من يه كارمندم، قانون حمايت از كارمندان ابلاغ نمي‌شه، منم مي‌خوام با اين كار به اين مسئله اعتراض كنم. مرد، يك مرتبه دستش رو انداخت دور گردن من و گفت: به خدا هست، بين ما هنوز آدم با دل و جرئت هست، آدم‌هايي با دل شير، آدم‌هاي قهرمان، به خاطر اين كار به شما تبريك مي گم، از جون و دل تبريك مي‌گم...
من هم كارمندم، اگر آدم‌هايي مثل من و شما اين كار رو نكنن، پس كي بايد بكنه؟!
اگر چند نفر به همين شكل اعتراض كنن، باور كن همه‌ي كارها درست مي‌شه... اجازه بده روي ماهت رو ببوسم ... بيا، يك درخت حسابي واسه‌‌ت پيدا كنم ... به خدا خيلي خوشحالم، دارم از خوشحالي بال در مي‌يارم. با هم راه افتاديم دور ميدان به دنبال يك درخت مناسب ... اين كج و كوله‌ست ... اون خيلي نازكه ... اون يكي خيلي از ميدون دوره ... اين يكي خيلي بي جونه و ... دوستم كه حركاتش كم كم شبيه جلاد باشي‌ها شده بود، درخت نسبتاً قطور و بزرگي رو نشون داد و گفت: اون چطوره؟ گفتم: خوبه، از اين بهتر نمي‌شه ...
گفته: خوبه چيه؟ عالي يه ... اگر خودت رو ازش اويزون كني همه‌ي ميدون مي‌تون تورو ببينن ... با اين كه داره ديرم مي‌شه و بايد برم اداره، اما مهم نيست، هدف خدمت كردنه، اين هم يه جور خدمته مگه نه؟ مي دوني! اگه اين كار رو بكني همه چي درست مي‌شه بذار يه سهم كوچيكم ما توي اين كار داشته باشيم، يه گرهي واسه‌ت بزنم، حظ كني!
همه جورش رو بلدم، اون شكل‌هاي مختلفي داره ...
گفتم: زحمتتون مي شه؟!
گفت: چه زحمتي؟! يه بار ديگه اين حرف رو بزني ازت دلخور مي‌شم... اين مشكل ما هم هست، شتري يه كه در خونه‌ي همه‌مون مي خوابيده ... حالا تو خودت رو دار بزن ببين چي مي‌شه! چه آدم هايي پيدا مي‌شن كه، يكي خودش رو زير قطار بندازه، يكي بره روي پل و يك گلوله خالي كنه توي مغزش ... اغلب اتفاق‌هاي بزرگ همين طور شروع مي‌شه...
شروع كرد به گره زدن و در حالي كه كارش رو مي‌كرد، همين طور حرف مي‌زد:
آفرين به تو! قهرمان! توي تاريخ كارمندان ترك اسمت رو با آب طلا مي‌نويسن يه گره واسه‌ت بزنم، كه با يه حركت صندلي كارتموم بشه ... ببين چطوره؟! ... اين گره خوبه؟!
- خيلي خوبه دستت درد نكنه ...
- چند تا بچه داري؟
- شش تا ...
- خيلي خوبه ... بذار يه بار ديگه ببوسمت، فكر مي‌كني شش تا بچه‌ي تو يتيم مي‌شن؟ نه خير جانم! به خاطر اين كارت درباره‌ي تو فيلم مي‌سازن، چه سرودها كه به اسم تو درست كنن، فكر نكني چند لحظه‌ي ديگه مي‌ميري؟ نه خير تو هميشه زنده مي‌موني ... كاش بچه‌ها رو هم مي‌آوردي، تا ببينن پدرشون يه قهرمان واقعي يه ... ببينم! گريسي روغني چيزي با خودت نداري؟ دست كردم و از جيبم چند شيشه‌ي دارو گياهي كه اتفاقاً يكي از اون‌ها روغني بود در آوردم و گفتم: روغن زيتون خالصه، مادر زنم برام آورده بود. طناب رو به درخت بستيم و گره‌هاي بزرگي بهش زديم و جايي رو كه حلقه‌ي طناب از توي اون رد مي‌شد، حسابي روغن كاري كرديم ... مردم هم كم‌كم جمع مي شدند و دوستم كه حالا ديگه يه جلاد باشي واقعي شده بود براي مردم توضيح مي‌داد كه:
دوست من از فرزندان قهرمان و شجاع و گمنام اين مملكت و از كارمندان با شرفه كه به خاطر عدم اجراي قانون حمايت از كارمندان، چند لحظه‌ي ديگه جلوي چشم همه‌ي شما مي‌خواد اعتراضش‌رو با حلق آويز كردن خودش نشون بده ...
مردم يك صدا گفتند: اين خيلي عالي‌يه! آفرين!
با كمي ترس چشمهام رو توي جميت چرخوندم، بلكه پليسي، كسي پيدا بشه كه جلوي كار رو بگيره ... نمي‌دونم مثلاً، بگه راه بيفت بريم كلانتري ... اما نه خير ...
مثل اين كه شوخي شوخي كار، داره به جاهاي باريك مي‌كشه ... جلاد باشي، ببخشيد! دوستم دستم رو گرفت و به طرف صندلي هدايتم كرد.
باور كنيد، اگر نخست وزير يا سياستمدار مهمي روي صندلي مي‌رفت، مردم اين جوري سوت و كف نمي‌زدند كه براي من زدند! توي فكر بودم كه فرياد بزنم: بي‌وجدان‌ها! مثلاً شما كارمندين؟! كه جلاد باشي با مشت زد به پهلوي من و گفت: يه چيزي بگو! يه حرفي كه خيلي تأثيرگذار باشه ... جماعت منتظرن!
من هم رو كردم به جمعيت و با صداي بلند گفتم:
دوستان! جمعيت چنان كفي مي‌زد كه انگار رئيس جمهور مي خواد حرف بزنه!
دوستان! خداحافظ! چند لحظه‌ي ديگه خودم رو حلق آويز مي‌كنم ... من از جون خودم مي‌گذرم ... هرگز از كارم پشيمون نيستم ... هيچ ترس و وحشتي هم ندارم ... من مي‌ميرم تا دوستان من با آسايش زندگي كنن ...
جمعيت يك صدا فرياد در مي‌آوردم ... لابه لاي جمعيت دو مأمور پليس رو ديدم كه با تمام قدرت كف مي‌زند ... كم‌كم داشت باورم مي شد كه فاصله‌ي زيادي با اون دنيا ندارم. يك مرتبه به خودم آمدم و تا كتيكم‌رو عوض كردم و فرياد زدم: من شش تا بچه دارم، دوستان! 6 تا بچه‌ي قد و نيم قد .... منتظر بودم، يكي از ميون جمعيت فرياد بزنه، تو را به خدا اين كار رو نكن! به اين بچه‌ها رحم كن! اما زهي خيال باطل انگار همه با هم قرار گذاشته بودند كه واقعاً حلق آويز كنند.يكي دو نفر فرياد زدند كه: بچه‌ها رو بسپار به ما، اون‌ها مثل بچه‌هاي خود ما هستند ... با خودم گفتم: چي رو بسپار به ما، اون‌ها مثل بچه‌هاي خود ما هستند ... با خودم گفتم: چي رو بسپار به ما، اون‌ها مثل بچه‌هاي خود ما هستند ... با خودم گفتم: چي رو بسپار به ما، شش تا بچه مي دونين يعني چه؟! باز هم تا كتيك تازه‌اي رو به كار زدم و در حالي كه زل زده بودم توي چشم پليس‌ها با صداي بلند گفتم: دوستان! هر چند كاري كه من مي خوام انجام بدم قانوني نيست اما ... باز هم همهمه‌اي توي مردم پيچيد و يكي با صداي بلند و مشت گر كرده دراومد كه: كسي نمي تونه جلوي اين كار رو بگيره، ما چنين اجازه‌اي به كسي نمي‌ديم. توي بد مخمصه‌اي افتاده بودم، جلاد باشي - همون دوستم - طناب رو دور گردنم انداخت. گفتم: تو ديگه عجله‌ت واسه چي يه؟ گفت: به خدا مدير ماور نمي شناسي، تا الان درست 45 دقيقه تأخير دارم، برسم اداره چيزي نمي‌مونه كه به من نگه ... تازه هوارو نيگاكن الانه كه باورن بگيره، يه نگاه به جمعيت بكن! حيفت نمي‌ياد؟! كجا تا اين همه آدم باز هم بتونن اينجا بشن! خواهش مي‌كنم كمي عجله كن! ديگه به آخر خط رسيده بودم، حس مي‌كردم چند لحظه‌ي ديگه حلق آويز مي‌شم.
يكي از ميون جمعيت فرياد زد: قهرمان! حرفي، سفارشي، چيزي اگر داري بگو؟
گفتم: وقتي مي‌اومدم زنم از من رگلاتور اجاق گاز خواسته بود ... خيلي دوست دارم كه آخرين خواسته‌ي زنم رو برآورده كنم.
- ما واسه زنت دو تا رگلاتور مي‌خريم ... قهرمان زود باش!
اين بار فرياد زدم: دوستان يك آرزوي ديگه دارم ... مي دونيد! تا امروز قانون حمايت از كارمندان حداقل ده، پانزده بار به تأخير افتاده ... من هم با جازه‌ي شما مي‌خوام اين كار رو فقط براي يك بار به تأخير بيندازم ... و با سرعت شگفتي دست انداختم و طناب رو از گردنم باز ركدم و زدم توي سيل جمعيت و شروع كردم به فرار ... اگر قدرت باور نكردني پاهايم نبود، مردم دوباره منو مي‌گرفتندو حلق آويزم مي‌كردند ... نفس نفس زنان خودم رو رسوندم به خونه ... زنم به محض ديدن من شروع كرد به قُر قُر كردن. بگو خدا چكرت كنه، كوربشي ايشا الله از مال دنيا همين يه صندلي رو داشتيم كه اونم گذاشتي به امون خدا و اومدي! ...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:12  توسط پرستو  | 

Copyright © All Rights Reserved for http://lowblog.blogfa.com