تبليغاتX
ققنوس
ققنوس
سه شنبه بیستم شهریور 1386

 

چوبه ي دار برپا مي كنند، بيرون سلولم.

 

25 دقيقه وقت دارم.

 

25 دقيقه ي ديگر در جهنم خواهم بود.

 

24 دقيقه وقت دارم.

 

آخرين غذاي من كمي لوبياست.

 

23 دقيقه مانده است.

 

به فرماندار نامه نوشتم، لعنت خدا به همه ي آنها.

 

آه... 21 دقيقه ي ديگر بايد بروم.

 

به شهردار تلفن مي كنم، رفته ناهار بخورد.

 

بيست دقيقه ي ديگر باقي است.

 

كلانتر مي گويد: «پسر، مي خواهم مردنت را ببينم.»

 

نوزده دقيقه مانده است.

 

به صورتش نگاه مي كنم و مي خندم ... به چشم هايش تف مي كنم.

 

هيجده دقيقه وقت دارم.

 

رئيس زندان را صدا مي زنم تا بيايد و به حرفهايم گوش بدهد.

 

هفده دقيقه باقي است.

 

مي گويد: «يك هفته، نه، سه هقته ي ديگر خبرم كن.

 

حالا فقط شانزده دقيقه وقت داري.»

 

وكيلم مي گويد: «متأسفانه نتوانستم برايت كاري انجام بدهم.»

 

م م م م ... پانزده دقيقه مانده است.

 

اشكالي ندارد، اگر خيلي ناراحتي بيا جايت را با من عوض كن.

 

چهارده دقيقه وقت دارم.

 

پدر روحاني مي آيد تا روحم را نجات دهد،

 

در اين سيزده دقيقه ي باقي مانده.

 

از آتش و سوختن مي گويد، اما من احساس مي كنم كه سخت سردم

 

است.

 

دوازده دقيقه‌ي ديگر وقت دارم.

 

چوبه‌ي دار را آزمايش مي كنند. پشتم مي لرزد.

 

يازده دقيقه وقت دارم.

 

چوبه ي دار عالي است و كارش حرف ندارد.

 

ده دقيقه ي ديگر وقت دارم.

 

منتظرم كه عفوم كنند... آزادم كنند.

 

در اين نه دقيقه اي كه باقي مانده.

 

اما اين كه فيلم سينمايي نيست، بلكه ... خب، به جهنم.

 

هشت دقيقه ي ديگر وقت دارم.

 

حالا از نردبان بالا مي روم تا بر سكوي اعدام قرارگيرم.

 

هفت دقيقه ي ديگر وقت دارم.

 

بهتر است حواسم جمع ِ قدم هايم باشد وگرنه پاهايم مي شكند.

 

شش دقيقه ي ديگر وقت دارم.

 

حالا پايم روي سكوست و سرم در حلقه ي دار ...

 

پنج دقيقه ي ديگر باقي است.

 

يالّا، عجله كنيد، چيزي بياوريد و طناب را ببريد.

 

چهار دقيقه ي ديگر وقت دارم.

 

حالا مي توانم تپه ها را تماشا كنم، آسمان را ببينم.

 

سه دقيقه ي ديگر باقي مانده.

 

مردن، مردن ِ انسان، به راستي نكبت بار است.

 

دو دقيقه ي ديگر وقت دارم.

 

صداي كركس ها را مي شنوم ... صداي كلاغ ها را مي شنوم.

 

يك دقيقه ي ديگر مانده است.

 

و حالا تاب مي خورم و مي ي ي ي ي روم م م م م م...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:4  توسط پرستو  | 

سه شنبه بیستم شهریور 1386

 

 مهدی کريمی نيا پايان نامه دکترای خود را در زمينه شرايط عمل جراحی تغيير جنسيت بر اساس قانون شرع اسلام نوشته است.
مهدی کريمی نيا پايان نامه دکترای خود را در زمينه شرايط عمل جراحی تغيير جنسيت بر اساس قانون شرع اسلام نوشته است.

فرد ترانس سکشوال در ايران

مهيار ۲۰ سال است که با روحيه زنانه در بدن يک مرد اسير است.

زمانی که مهيار کودکی کم سال بود دوست داشت که لباسهای دخترانه بپوشد و استفاده از لوازم آرايش را امتحان کند، اما زمانی که او بزرگتر شد شرايط برايش سختتر شد.

مهيار می گويد:" من شديدا احتياج داشتم که آرايش کنم، ولی مجبور بودم اين کار را در خفا انجام دهم."

اکنون او می خواهد جنسيتش را تغيير دهد، البته اگر بتواند هزينه عملش را در ايران که حدود ۴۰۰۰ دلار است، تهيه کند. اگر خانواده اش از لحاظ مالی او را کمک نکنند، ممکن است او برای تهيه اين مبلغ يکی از کليه هايش را بفروشد.مهيار می گويد "خيلی ها می گويند که ممکن است با از دست دادن يکی از کليه هايم به بيماری ديگری دچار شوم، اما من با يک کليه هم می توانم زنده باشم، اما نمی توانم بين زمين و آسمان زندگی کنم."

جراحان پيشتر بيضه های مهيار را در آورده اند. بعد از عمل، برادر بزرگترش مدت يک هفته او را در خانه حبس کرد و به او اجازه نداد که از تلفن استفاده کند. برادر مهيار می گويد که او را طلسم کرده اند

مهيار برای اينکه حس زندگی عادی را پيدا کند به کلينيک دکتر ميرجلالی، از جراحان اصلی تغيير جنسيت، می رود. در آنجا زنانی هستند که مرد شده و مردانی هستند که زن شده اند و کسانی هم مانند مهيار منتظر عمل جراحی هستند که به عقيده خودشان تولد ديگری برايشان

دکتر ميرجلالی در خصوص عمل مهيار با او صحبت می کند. دکتر ميرجلالی می گويد در اروپا هر جراح متخصص تغيير جنسيت در يک دهه، حدود ۴۰ عمل انجام می دهد در صورتيکه او ظرف ۱۲ سال گذشته ۳۲۰ نفر را در ايران عمل کرده است.

آقای ميرجلالی می گويد:" اگر شما يکی از کسانی را که من عمل کرده ام، در خيابان ببينيد متوجه نخواهيد شد که او روزی در قالب جنس مخالف بوده است."

دکتر ميرجلالی قرار است از بخشی از روده کوچک مهيار، آلت تناسلی زنانه برای او درست کند. او می گويد که اين عمل سخت پنج - شش ساعت به طول می انجامد و پس از شش هفته دوره نقاهت دردناکی در انتظار بيمار خواهد بود.

مهيار عاشق آن است که به فروشگاه های لوازم آرايشی برود و لاک ناخن جديدی را امتحان کند و درباره کرم پودری که بتواند با آن ريشهای چانه اش را بپوشاند، از فروشنده مبهوت بپرسد.

منظره مردی که آرايش کرده است نگاه ها را در خيابان به خود جلب می کند. در اسلام مجاز نيست که کسی لباس جنس مخالف را پوشيد، يک مرد فقط بايد لباس مردانه بپوشد. اما اين دليل بر اين نيست که علمای مذهبی با تغيير جنسيت مخالف باشند.

حجة الاسلام مهدی کريمی نيا پايان نامه دکترای خود را در زمينه شرايط عمل جراحی تغيير جنسيت بر اساس قانون شرع اسلام نوشته است.

او به عنوان متخصص در اين زمينه در مقابل سئوالهايی از قبيل مواجه می شود؛ آيا کسی که ازدواج کرده پيش از عمل تغيير جنسيت نياز به کسب اجازه از همسرش دارد؟ آيا ازدواج ميان دو نفر که يکی از آنها تغيير جنسيت می دهد خود به خود باطل می شود و چه اتفاقی برای مهريه و يا ارثيه زنی می افتد که تبديل به يک مرد شده است؟

آقای کريمی نيا کتابی نشانم می دهد که ۴۱ سال پيش آيت الله خمينی درباره مسائل جديد پزشکی از نظر اسلام، از جمله تغيير جنسيت نوشته است.

آقای کريمی نيا می گويد:" من معتقدم او [ آيت الله خمينی ] نخستين عالم جهان اسلام بود که مسئله تغيير جنسيت را مطرح کرد."

فتوی آيت الله خمينی در خصوص آزادی تغيير جنسيت در اسلام از سوی رهبر مذهبی فعلی ايران هم تائيد شده است.

آلن که ترجيح می دهد گذشته اش را فراموش کند، می گويد:" من يادم نمی آيد که اليم کی بوده، چه کار می کرده و يا چه شخصيتی داشته است؟
(((فتوی آيت الله خمينی در خصوص آزادی تغيير جنسيت در اسلام
از سوی رهبر مذهبی فعلی ايران هم تائيد شده است.)))

اين بدان معناست که روحانيونی مانند آقای کريمی نيا مجازند برخلاف همجنس گرايی که مطلقا در اسلام ممنوع و در ايران جرم محسوب می شود، درباره تغيير جنسيت مطالعه کنند.

آقای کريمی نيا می گويد:"من عقيده دارم که اجازه تغيير جنسيت برای ترانس سکشوال ها حق طبيعی آنهاست. من قصد دارم که افراد ترانس سکشوال ها را از طريق کارم به مردم معرفی کنم و در واقع اين ننگ و اتهامی که برخی اوقات به اين افراد می چسباننند، از بين ببرم "

آلن شکل يک مرد است ولی او با بدن يک زن به دنيا آمده است و پس از تولد اليم نام گرفت. سه سال پيش او با عمل جراحی، جنسيتش را تغيير داد.

آلن که ترجيح می دهد گذشته اش را فراموش کند، می گويد:" من يادم نمی آيد که اليم که بوده، چه کار می کرده و يا چه شخصيتی داشته است؟"

آلن در شرف ازدواج بود که پدر و مادر عروس پی می برند که او در قالب يک زن به دنيا آمده است. آنها ترسيده بودند و اجازه ندادند که دخترشان با کسی ازدواج کند که در نظز آنها يک زن محسوب می شود.

البته جامعه ايران برای رسيدن به نظريات رهبران دينی کشور که می گويند ترانس سکشوال بودن يک بيماری مانند ديگر بيماری هاست و راه حل و دانش درمان آن در اسلام آمده است، هنوز عقبتر است.

آلن شناسنامه و گذرنامه جديش اش را که قانونی تعويض شده است را به من نشان می دهد و می گويد:" اکنون من يک مرد هستم."

او متعجب می شود وقتی که می فهمد يک فرد ترانس سکشوال در بريتانيا حتی پس از عمل جراحی نمی تواند جنسيت گذشته اش را در شناسنامه اش تغيير دهد.

آلن می گويد:" من فکر می کنم در ايران مسئله آسان تر است. اينجا می گويند تو در هر حال بايد هويتت را بشناسی چه مجبوری باشی دختر باشی و يا پسر."

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:57  توسط پرستو  | 

دوشنبه نوزدهم شهریور 1386

  •  

    هدف از اين نوشتار آشنايي هر چه بيشتر دوستان  سايت  تبيان با مقررات ، قوانين و مفاهيم حقوقي و قانوني دو مبحث بسيار مهم و اساسي از نهاد ازدواج است.

    اميد كه اين اطلاعات از شيوايي و بلاغت لازم و كافي بهره مند باشد وسبب افزايش آگاهي و دانش حقوقي عموم ايرانيان عزيز گردد.

    به نظر استاد مطهري : « اينكه در قانون خلقت ، مرد مظهر نياز و طلب و خواستاري و زن مظهر مطلوبيت و پاسخگويي آفريده شده است ، بهترين ضامن حيثيت و احترام زن و جبران كننده ضعف جسماني او در مقابل نيرومندي جسماني مرد است و هم بهترين عامل حفظ تعادل و توازن زندگي مشترك آنهاست. اين نوعي امتياز طبيعي است كه به زن داده شده و نوعي تكليف طبيعي است كه به دوش مرد گذاشته شده است. قوانيني كه بشر وضع مي كند و به عبارت ديگر تدابير قانوني كه به كار مي برد، بايد اين امتياز را براي زن واين تكليف را براي مرد حفظ كند. قوانين مبني بر يكسان بودن زن و مرد از لحاظ وظيفه و ادب خواستاري ، بر زيان زن و منافع و حيثيت و احترام اوست و تعادل را به ظاهر به نفع مرد و در واقع به زيان هر دو به هم مي زند. »

    از اين عبارات ، به خوبي مفهوم و فلسفه موضوع « ضرورت خواستگاري مرد از زن » و نه « خواستگاري زن از مرد » به دست مي آيد.

    به عبارت ديگر ، اين خصوصيات ذاتي و فطري نهاده شده در وجود نوع زن ومرد مي باشد كهلزوم خواستگاري مردها از زن ها را ايجاب مي نمايد.

    خواستگار به كسي مي گويند كه مايل به ازدواج با زني است . پسوند « گار » دلالت بر صفت خواستن دارد ، مانند « پروردگار »  كه دلالت بر صفت پرورنده دارد. بنا به رواياتي از حضرت رسول اكرم صلي الله عليه وآله و سلم ، اگر كسي زني را براي مال يا جمال او بگيرد، خيري نخواهد ديد بلكه بايد صفات زن ازجهت نجابت و عفت مورد توجه واقع شود و نيز زن جميلي كه فاقد نسب نجيبي است نبايد مورد توجه قرار گيرد.

    اين روايات ،خصوصيات زني را كه خواستگاري از او مطلوب است تشريح و تبيين مي نمايد. پس روشن شد كه خواستگاري عبارت است از : « پيشنهاد زناشويي از طرف مرد نسبت به زني كه بتواند با او ازدواج نمايد. »

    اما در صورت خواستگاري مردي از زني به قصد ازدواج بعدي مرد با آن زن ، و موافقت زن با اين موضوع ، عرفاً قرارداد نامزدي تحقق يافته است.

    به عبارت ديگر ، از نظر عرف ، نامزدي اين است كه پسر و دختر ضمن اعلام آمادگي خود براي ايجاد خانواده ، متعهد مي شوند كه همسر يكديگر شوند. اين عرف و اخلاق است كه دو نامزد را مكلف مي داند نسبت به پيمان خود استوار بمانند و به دست كردن حلقه نامزدي ، تنها اعلام ساده تصميم بر ازدواج نيست بلكه نشانه اراده جدي بر حفظ چنين تصميمي است. نكته مهم اينكه در اين باره هيچگاه سندي تنظيم نمي شود.

    اما خواستگاري از هر زني قانوني نمي باشد بلكه مطابق با ماده 1034 قانون مدني : « هر زني را كه خالي از موانع نكاح باشد مي توان خواستگاري نمود. »

    سوال اين است كهعبارت « خالي از موانع نكاح » يعني چه ؟

    بعضي از زنها براي خواستگاري و بالتبع نامزدي و بعد هم ازدواج ، مانع دارند. چرا كه قانون بنا به دلايل منطقي و معقول ، خواستگاري از اين دسته زنان را ممنوع اعلام كرده است كه از جمله مي توان به زني كه در عده طلاق مرد ديگري است ، اشاره نمود. همانطور كه مي دانيد زنان بعد از طلاق از شوهر خود بايد مدتي را به عنوان عده طلاق نگه دارند و طي اين مدت از ازدواج با مرد ديگري بپرهيزند؛ بنابراين خواستگاري يك مرد از زني كه در عده طلاق است صحيح و قانوني نمي باشد. همينطور است اگر مردي با زني شوهردار قرار بگذارد كه بعد از جدايي زن از همسرش ، نكاح كنند.

    نكات بسيار مهم ديگر كه قابل طرح و بررسي مي باشداين است كه آيا نامزدي يا وعده نكاح ايجاد رابطه زناشويي مي كند؟ آيا نامزدي يا وعده نكاح الزام آور است ؟

    درپاسخ به سوال اول بايد گفت: مبحث نامزدي يا وعده نكاح در عقد ازدواج ، همانند موضوع وعده قرارداد يا پيش قرارداد يا قولنامه در ساير قراردادها مي باشد. در حقوق ايران تعهد دو نامزد به انعقاد عقد ازدواج در آينده ، نتيجه عقد اصلي يعني عقد ازدواج را نمي دهد و در عرف حقوقي كشور ما تعهد بر انجام هر قرارداد از جمله قرارداد نامزدي ، متمايز از خود آن قرارداد مي باشد . مهمترين نتيجه اي كه از اين موضوع به دست مي آيد اين است كه قرارداد نامزدي ، نامزدها را زن و شوهر نكرده و به همسري هم در نمي آورد، بنابراين رابطه جنسي آنها طي اين مدت نامشروع و غير قانوني است.

    اما در بررسيسوال دوم بايد گفت : منظور از اين سوال اينست كه آيا قرارداد نامزدي كه توافقي است فيمابين زن و مرد درباره همسري آينده خود ، آنان را به عقد ازدواح پايبند و متعهد مي كند؟ و آيا اين امكان وجود دارد كه در صورت امتناع يكي از نامزدها براي انعقادعقد ازدواج ، نامزد ديگر از طريق دادگاه ، نامزد ممتنع را مجبور به ازدواج نمايد؟ طبيعي است كه پاسخ به اين سوالات ، از دو فرض خارج نيست:

    اول – مطابق با ماده 10 قانون مدني ايران قراردادهاي خصوصي افراد ، اگر مخالف صريح قانون و نظم عمومي و اخلاق حسنه نباشد، نافذ است و چون قانون قرارداد نامزدي را باطل ندانسته است و اجراي مفاد اين قرارداد با اخلاق حسنه و نظم عمومي اجتماع نيز منافات ندارد ، بنابراين مي توان از طريق دادگاه نامزد خودداري كننده از عقد ازدواج را وادار به انعقاد اين عقد نمود.

    دوم – نامزدي يا وعده ازدواج ، قراردادي مربوط به انعقاد عقد نكاح در آينده است و نه خود عقد نكاح و بدين دليل كه تا آخرين لحظات نيز زن و مرد در گرفتن تصميم آزاد و مختار باشند ، تعهد آن دو به ازدواج با هم ارزش عقد اصلي ( عقد ازدواج ) را نداشته و از نظر قانون الزامي براي آنان ايجاد نمي كند. بنابراين همانطور كه جناب آقاي دكتر كاتوزيان ، استاد ممتاز حقوق ايران عنوان فرموده اند : « نه فقط اعلام نامزدي ساده هيچ الزامي [ از نظر قانون ] براي نامزدها به بار نمي آورد، [ بلكه ] تعهد صريح آنان به ازدواج نيز الزام آور نيست.

    اصل حاكميت اراده در باب نكاح ، به خاطر حفظ سلامت خانواده و تامين آزادي كامل نامزدها ، اجرا نمي شود و ماده 10 قانون مدني نمي تواند مستند الزام متعهد قرار گيرد. »

    گفته شد كه نامزدي ، قراردادي جايز است و هر يك از نامزدها مي تواند آن را برهم  زند و طرف ديگر نمي تواند از جهت صرف خودداري نامزد ممتنع از ازدواج ، مطالبه خسارات نمايد ؛ با اين حال هر گاه يكي از نامزدها ، بدون دليل موجهي ، قرارداد نامزدي را بر هم بزند بايد خسارات ناشي از عملكرد بدون دليل و مقصرانه خود را جبران نمايد  زيرا هر چند او به موجب قانون حق برهم زدن قرارداد نامزدي را داشته است لكن نبايد از اين حق قانوني خود سوء استفاده نموده و با تقصير آن را به ضرر طرف ديگر بهره برداري نمايد.

    چرا كه به موجب اصل چهل قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران : « هيچكس نمي تواند اعمال حق خويش را وسيله اضرار به غير يا تجاوز به منافع عمومي قرار دهد. »

    طبيعي است كه مطابق با قواعد عمومي حقوق ايران كسي كه مدعي است در اثر بر هم خوردن قرارداد نامزدي ، ضرر و زياني به او وارد شده ، بايد تقصير نامزد ديگر را اثبات نموده و بعد از اثبات تقصير ، مي تواند مطالبه خسارات وارده به خود را نمايد.

    به تعبير استاد فرزانه حقوق ايران : « داوري عرف در اين زمينه نقش اساسي دارد. » بدين معنا كه تنها هزينه هايي كه در حدود متعارف انجام شده و براي برگزاري چنين مراسمي ضروري مي باشد ، قابل مطالبه است و نه هزينه هايي كه بدون مبنا و منشاء عرفي و يا ضرورت اجتماعي انجام شده باشد. »

    در خصوصخسارات و زيان هاي معنوي كه از برهم زدن قرارداد نامزدي به يكي از نامزدها وارد مي شود نيز بايد گفت :

    بديهي است مطابق با مقررات قانون مسئوليت مدني و در صورت اثبات ورود خسارات ناشي از برهم  خوردن قرارداد نامزدي ، امكان مطالبه خسارات معنوي و روحي نيز وجود دارد لكن به صورت معمول روحيه قضات محترم دادگاه هاي دادگستري با خسارات معنوي و امكان اخذ اين خسارات عجين نبوده و كمتر اتفاق مي افتد كه در بررسي و اظهار نظر نسبت به چنين پرونده هايي ، آرائي مبني بر پرداخت مبالغي وجه نقد به عنوان جبران خسارات معنوي صادر گردد.

    با اين وجود شخصي كه حقي دارد ، بايد به طور راسخ و مصمم و با استفاده از دانش حقوقي و اطلاعات قانوني نسبت به احقاق حق خود و پيگيري هاي آن  وجهه همت گمارد تا بلكه عدالت را دست يافتني ببيند.  به اين اميد .

     

  • لینک ثابت
     نوشته شده در ساعت 13:50  توسط پرستو  | 

    دوشنبه نوزدهم شهریور 1386

    شب
    پابرجاست،
    فکر فرداممنوع!
    هر واژه به جز
    ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ سکوت
    اينجاممنوع!
    تا مرداب
    آشفته نگردد خوابش
    حرفی از رود،
    موج،
    دريا،
    ممنوع!

    ای باد!
    به خود مپيچ
    ‌ توفان ممنوع!
    ای ابر!
    مکوب طبل
    باران ممنوع!
    خورشيد برو
    برای اين سال کبود
    يک فصل بس است:
    جز
    زمستان
    ممنوع!

    لینک ثابت
     نوشته شده در ساعت 2:1  توسط پرستو  | 

    دوشنبه نوزدهم شهریور 1386

     
     
    متنفرم!
    متنفرم!
    متنفرم از جمله‌هايي كه مي‌گويد اين بيشتر به خاطر تو بود.
    براي اينكه تو آسيب نبيني.
    براي اينكه تو مشكلي برايت پيش نيآيد.
    براي اينكه تو ...

    و خودخواهيشان پررنگ‌تر از هر چيز به چشم بزند.
    جالب است فهميدم كه تاريخ پر از اين جمله‌هاي خودخوهانه است

    لینک ثابت
     نوشته شده در ساعت 1:23  توسط پرستو  | 

    یکشنبه هجدهم شهریور 1386

       
     دويچوله  
     يوليا وازنه‌سنسكايا Julia Wosnessenskaja شاعر زن روس امسال ۶۵ ساله مي‌شود.

    يوليا وازنه‌سنسكايا متولد پترزبورگ است‌. با پدر و مادرش از سال ۱۹۴۵ تا ۱۹۴۹ در برلين شرقي سابق زندگي مي‌كرده‌. معلم روستا و روزنامه‌نگار بوده‌است‌. به‌دليل فعاليتهايش در جنبش دگرانديشان روسيه توسط سازمان امنيت شوروي سابق «ك‌.گ‌.ب» در سال ۱۹۷۶ دستگير و به پنج سال تبعيد به وُركوتا محكوم مي‌شود‌. به‌خاطر اقدام به فرار‌، اين‌بار براي وازنه‌سنسكايا حكم دو سال اردوگاه كار‌اجباري در منطقهٌ ايركوتسك صادر مي‌گردد‌. او پس از آزادي دوباره به‌خاطر مبارزه در راه حقوق بشر‌، در سال ۱۹۸۰ در برابر انتخاب اردوگاه كار و يا خروج از كشور قرار مي‌گيرد‌. اين‌بار وازنه‌سنسكايا به همراه دو پسرش راهي آلمان غربي مي‌شود‌.‌ از اين شاعر تبعيدي، در روسيه آثار پراكنده‌اي به چاپ رسيده و چند كتاب نيز در‌ تبعيد آلمان از او منتشر‌شده است‌. با هم شعري از اين بانوي شاعر را مي‌شنويم كه نشانگر روزهاي سختي‌ست كه بر او در زير سايه وحشت حكومتي تماميت‌خواه گذشته است.


    «شعر نوشته‌شده براي خود به‌عنوان هديه روز تولد، ۱۴ سپتامبر۱۹۷۶»


    چسبيده به ميله‌ها، در باد تاب‌خوران


    پر مي‌گيرد به‌سويم چنين بلند


                                     برگي زرد.


    درگاهِ زندان خاموش است و هيچكس


    به سوت تنها و شادمان من پاسخ نمي‌دهد‌.


    دوستان من اينجا نيستند‌،


                               دلخوشي‌ام همين است.


    قلبم مي‌گويد‌: «‌به چنگشان نيفتاده‌اند !‌»


    و صداي سرودك من مي‌آيد‌،


                                        همچون زنجرهٌ تابستان


    يا چون كبريتي كه در باد مي‌گدازد.


    روز تولدم را جشن مي‌گيرم امروز


    كاملاً تنها‌.


    امروز، بدون دوستانم‌!


                              بهتر‌!


    دنبال مي‌كند مرا از ميان پنجره چشم خدا‌،


    و چشم گرگ نگاه مي‌كند از آن‌سوي در.


    دوستان من اينجا نيستند‌،


                               اين پاداش من است‌!


    هواي زندان تازه است و صاف به‌وقت شب


    و در اوج‌، در آسمان لنينگراد


    سوت من، تنها و بي‌خيال پرواز مي‌كند‌.


    يوليا وازنه‌سنسكايا در اين شعر نشان مي‌دهد كه چگونه شعر بنا به گفته برتولت برشت شاعر بلندآوازه آلماني، مي‌تواند به سندي براي ثبت تاريخ بدل شود، سندي كه هيچگاه از ميان نخواهد رفت.


     

    لینک ثابت
     نوشته شده در ساعت 20:26  توسط پرستو  | 

    یکشنبه هجدهم شهریور 1386

         هر روز افزايش قيمت، تورم روي تورم، از اول مارس تا حالا مدت زيادي گذشته و هنوز از اين قانون حمايت از كارمندان خبري نيست كه نيست ...
    به زنم گفتم: مي خوام خودم رو حلق آويز كنم گفت: چه كار كني؟!
    گفتم: هيچ، مي خوام خودم رو دار بزنم. گفت: چرا؟ واسه چي؟!
    گفتم: براي اعتراض به بي توجهي نسبت به قانون حمايت از كارمندان.
    زنم، بعد از آن كه نگاه عاقل اندر سفيهي به من كرد گفت: هر كاري كه دلت مي خواد بكن!
    رفتم تو فكر: خودم رو دار بزنم؟... نزنم؟ آيا بعد از كابينه‌ي جديد، قانون حمايت از كارمندان ابلاغ مي‌شه؟ نمي‌شه؟ شب و روز براي من حروم شد، همه اش تو فكر بودم شب‌ها خواب دار مي‌ديدم و ...
    يك لحظه خواب توي چشمام نمي‌رفت. بس كه از پهلوي چپ به پهلوي راست و از پهلوي راست به چپ مي‌چرخيدم، زنم از دست من به عذاب آمده بود، يك شب سرم داد كشيد. ديگه از دست تو دارم ديوونه مي‌شم، يه خواب راحت ندارم ... گفتم: چي يه، چه خبرته! هر چي فكر كردم نتونستم خودم رو به اين كار راضي كنم.
    گفت: راضي به چه كاري؟ گفتم: اين كه خودم رو حلق آويز كنم.
    گفت: تصميم با خودته، هر كاري كه دوست داري بكن، فقط بذار راحت بخوابم.
    ... دار بزنم؟ نزنم؟ يك مرتبه فكر تازه‌ي به سرم زد و با خودم گفتم:
    احمق! لازم نيست كه واقعاً خودت رو حلق آويز كني، مي‌ري ميدان تقسيم، درختي پيدا مي‌كني و يه تيكه طناب بهش مي بندي، بعد مي‌ري روي يك صندلي و طناب رو مي‌نذاري دور گردنت و شروع مي‌كني براي مردمي كه دور تو جمع شده‌ان، دليل حلق آويز كردن خودت رو با صداي بلند مي‌گي، اونوقت مردم هجوم ميارن تا نجاتت بدن ... تازه اگر مردم هم اين كار رو نكنن حتماً پليس جلوي كارت رو مي‌گيره ... صبح زود طناب‌رو از حياط جمع كردم و تنها صندلي‌اي كه توي خونه داشتيم برداشتم و داشتم  راه مي افتادم كه برم بيرون، زنم در اومد كه: خير باشه! گفتم: ان شاء الله كه خيره... مي‌رم خودم رو دار بزنم.
    بچه‌ها كه با صداي ما از خواب بيدار شده بودند، همه با هم شروع كردند به گريه كردن و ... بابا تو را به خدا اين كار رو نكن! زنم سرشون داد كشيد: بچه‌ها! پدرتون يه كارمنده، پس حرفهاش را باور نكنيد، مگه همين ماه پيش قرار نبود كه واسه‌تون كفش بخره؟ خريد؟!
    بچه‌ها يك صدا گفتند: درسته، نخريد. همين چند روز پيش مگه قرار نبود كه كيف و لباس براتون بخره؟ خريد؟! صدايي شبيه صداي گروه كر جواب داد: درسته، نخريد.
    يكي از بچه‌ها مثل تك خوان گروه كر با صداي نازكش پريد وسط كه: تازه قرار بود، هفت ليره براي خريدن مجله بده كه هنوز نداده. زنم ادامه داد: پس بيخود، خودتون رو ناراحت نكنيد. هر جا بره تا ظهر بر مي‌گرده توي كوچه بودم كه زنم از پشت سرم صدايم كرد و گفت: رگلاتور گاز يادت نره! توي يك دستم صندلي و دست ديگه طناب وارد ميدان تقسيم شدم. سرم بالا بود و داشتم دنبال يك درخت مناسب مي‌گشتم كه ناگهان خوردم به يكي از عابرهاي پياده ... مرد با لحن توهين آميزي گفت: هو ...ي ! آقا بپا! ... گفتم: واقعاً معذرت مي‌خوام، حواسم نبود آقا، دنبال يه درخت مي‌گشتم!
    گفت: درخت؟ واسه چي؟ ...
    - مي خوام خودم رو حلق آويز كنم.
    - عجب؟!
    - بله، تصميم گرفتم خودم رو دار بزنم.
    - واسه چي مي خواهي اين كار رو بكني؟
    - آخه من يه كارمندم، قانون حمايت از كارمندان ابلاغ نمي‌شه، منم مي‌خوام با اين كار به اين مسئله اعتراض كنم. مرد، يك مرتبه دستش رو انداخت دور گردن من و گفت: به خدا هست، بين ما هنوز آدم با دل و جرئت هست، آدم‌هايي با دل شير، آدم‌هاي قهرمان، به خاطر اين كار به شما تبريك مي گم، از جون و دل تبريك مي‌گم...
    من هم كارمندم، اگر آدم‌هايي مثل من و شما اين كار رو نكنن، پس كي بايد بكنه؟!
    اگر چند نفر به همين شكل اعتراض كنن، باور كن همه‌ي كارها درست مي‌شه... اجازه بده روي ماهت رو ببوسم ... بيا، يك درخت حسابي واسه‌‌ت پيدا كنم ... به خدا خيلي خوشحالم، دارم از خوشحالي بال در مي‌يارم. با هم راه افتاديم دور ميدان به دنبال يك درخت مناسب ... اين كج و كوله‌ست ... اون خيلي نازكه ... اون يكي خيلي از ميدون دوره ... اين يكي خيلي بي جونه و ... دوستم كه حركاتش كم كم شبيه جلاد باشي‌ها شده بود، درخت نسبتاً قطور و بزرگي رو نشون داد و گفت: اون چطوره؟ گفتم: خوبه، از اين بهتر نمي‌شه ...
    گفته: خوبه چيه؟ عالي يه ... اگر خودت رو ازش اويزون كني همه‌ي ميدون مي‌تون تورو ببينن ... با اين كه داره ديرم مي‌شه و بايد برم اداره، اما مهم نيست، هدف خدمت كردنه، اين هم يه جور خدمته مگه نه؟ مي دوني! اگه اين كار رو بكني همه چي درست مي‌شه بذار يه سهم كوچيكم ما توي اين كار داشته باشيم، يه گرهي واسه‌ت بزنم، حظ كني!
    همه جورش رو بلدم، اون شكل‌هاي مختلفي داره ...
    گفتم: زحمتتون مي شه؟!
    گفت: چه زحمتي؟! يه بار ديگه اين حرف رو بزني ازت دلخور مي‌شم... اين مشكل ما هم هست، شتري يه كه در خونه‌ي همه‌مون مي خوابيده ... حالا تو خودت رو دار بزن ببين چي مي‌شه! چه آدم هايي پيدا مي‌شن كه، يكي خودش رو زير قطار بندازه، يكي بره روي پل و يك گلوله خالي كنه توي مغزش ... اغلب اتفاق‌هاي بزرگ همين طور شروع مي‌شه...
    شروع كرد به گره زدن و در حالي كه كارش رو مي‌كرد، همين طور حرف مي‌زد:
    آفرين به تو! قهرمان! توي تاريخ كارمندان ترك اسمت رو با آب طلا مي‌نويسن يه گره واسه‌ت بزنم، كه با يه حركت صندلي كارتموم بشه ... ببين چطوره؟! ... اين گره خوبه؟!
    - خيلي خوبه دستت درد نكنه ...
    - چند تا بچه داري؟
    - شش تا ...
    - خيلي خوبه ... بذار يه بار ديگه ببوسمت، فكر مي‌كني شش تا بچه‌ي تو يتيم مي‌شن؟ نه خير جانم! به خاطر اين كارت درباره‌ي تو فيلم مي‌سازن، چه سرودها كه به اسم تو درست كنن، فكر نكني چند لحظه‌ي ديگه مي‌ميري؟ نه خير تو هميشه زنده مي‌موني ... كاش بچه‌ها رو هم مي‌آوردي، تا ببينن پدرشون يه قهرمان واقعي يه ... ببينم! گريسي روغني چيزي با خودت نداري؟ دست كردم و از جيبم چند شيشه‌ي دارو گياهي كه اتفاقاً يكي از اون‌ها روغني بود در آوردم و گفتم: روغن زيتون خالصه، مادر زنم برام آورده بود. طناب رو به درخت بستيم و گره‌هاي بزرگي بهش زديم و جايي رو كه حلقه‌ي طناب از توي اون رد مي‌شد، حسابي روغن كاري كرديم ... مردم هم كم‌كم جمع مي شدند و دوستم كه حالا ديگه يه جلاد باشي واقعي شده بود براي مردم توضيح مي‌داد كه:
    دوست من از فرزندان قهرمان و شجاع و گمنام اين مملكت و از كارمندان با شرفه كه به خاطر عدم اجراي قانون حمايت از كارمندان، چند لحظه‌ي ديگه جلوي چشم همه‌ي شما مي‌خواد اعتراضش‌رو با حلق آويز كردن خودش نشون بده ...
    مردم يك صدا گفتند: اين خيلي عالي‌يه! آفرين!
    با كمي ترس چشمهام رو توي جميت چرخوندم، بلكه پليسي، كسي پيدا بشه كه جلوي كار رو بگيره ... نمي‌دونم مثلاً، بگه راه بيفت بريم كلانتري ... اما نه خير ...
    مثل اين كه شوخي شوخي كار، داره به جاهاي باريك مي‌كشه ... جلاد باشي، ببخشيد! دوستم دستم رو گرفت و به طرف صندلي هدايتم كرد.
    باور كنيد، اگر نخست وزير يا سياستمدار مهمي روي صندلي مي‌رفت، مردم اين جوري سوت و كف نمي‌زدند كه براي من زدند! توي فكر بودم كه فرياد بزنم: بي‌وجدان‌ها! مثلاً شما كارمندين؟! كه جلاد باشي با مشت زد به پهلوي من و گفت: يه چيزي بگو! يه حرفي كه خيلي تأثيرگذار باشه ... جماعت منتظرن!
    من هم رو كردم به جمعيت و با صداي بلند گفتم:
    دوستان! جمعيت چنان كفي مي‌زد كه انگار رئيس جمهور مي خواد حرف بزنه!
    دوستان! خداحافظ! چند لحظه‌ي ديگه خودم رو حلق آويز مي‌كنم ... من از جون خودم مي‌گذرم ... هرگز از كارم پشيمون نيستم ... هيچ ترس و وحشتي هم ندارم ... من مي‌ميرم تا دوستان من با آسايش زندگي كنن ...
    جمعيت يك صدا فرياد در مي‌آوردم ... لابه لاي جمعيت دو مأمور پليس رو ديدم كه با تمام قدرت كف مي‌زند ... كم‌كم داشت باورم مي شد كه فاصله‌ي زيادي با اون دنيا ندارم. يك مرتبه به خودم آمدم و تا كتيكم‌رو عوض كردم و فرياد زدم: من شش تا بچه دارم، دوستان! 6 تا بچه‌ي قد و نيم قد .... منتظر بودم، يكي از ميون جمعيت فرياد بزنه، تو را به خدا اين كار رو نكن! به اين بچه‌ها رحم كن! اما زهي خيال باطل انگار همه با هم قرار گذاشته بودند كه واقعاً حلق آويز كنند.يكي دو نفر فرياد زدند كه: بچه‌ها رو بسپار به ما، اون‌ها مثل بچه‌هاي خود ما هستند ... با خودم گفتم: چي رو بسپار به ما، اون‌ها مثل بچه‌هاي خود ما هستند ... با خودم گفتم: چي رو بسپار به ما، اون‌ها مثل بچه‌هاي خود ما هستند ... با خودم گفتم: چي رو بسپار به ما، شش تا بچه مي دونين يعني چه؟! باز هم تا كتيك تازه‌اي رو به كار زدم و در حالي كه زل زده بودم توي چشم پليس‌ها با صداي بلند گفتم: دوستان! هر چند كاري كه من مي خوام انجام بدم قانوني نيست اما ... باز هم همهمه‌اي توي مردم پيچيد و يكي با صداي بلند و مشت گر كرده دراومد كه: كسي نمي تونه جلوي اين كار رو بگيره، ما چنين اجازه‌اي به كسي نمي‌ديم. توي بد مخمصه‌اي افتاده بودم، جلاد باشي - همون دوستم - طناب رو دور گردنم انداخت. گفتم: تو ديگه عجله‌ت واسه چي يه؟ گفت: به خدا مدير ماور نمي شناسي، تا الان درست 45 دقيقه تأخير دارم، برسم اداره چيزي نمي‌مونه كه به من نگه ... تازه هوارو نيگاكن الانه كه باورن بگيره، يه نگاه به جمعيت بكن! حيفت نمي‌ياد؟! كجا تا اين همه آدم باز هم بتونن اينجا بشن! خواهش مي‌كنم كمي عجله كن! ديگه به آخر خط رسيده بودم، حس مي‌كردم چند لحظه‌ي ديگه حلق آويز مي‌شم.
    يكي از ميون جمعيت فرياد زد: قهرمان! حرفي، سفارشي، چيزي اگر داري بگو؟
    گفتم: وقتي مي‌اومدم زنم از من رگلاتور اجاق گاز خواسته بود ... خيلي دوست دارم كه آخرين خواسته‌ي زنم رو برآورده كنم.
    - ما واسه زنت دو تا رگلاتور مي‌خريم ... قهرمان زود باش!
    اين بار فرياد زدم: دوستان يك آرزوي ديگه دارم ... مي دونيد! تا امروز قانون حمايت از كارمندان حداقل ده، پانزده بار به تأخير افتاده ... من هم با جازه‌ي شما مي‌خوام اين كار رو فقط براي يك بار به تأخير بيندازم ... و با سرعت شگفتي دست انداختم و طناب رو از گردنم باز ركدم و زدم توي سيل جمعيت و شروع كردم به فرار ... اگر قدرت باور نكردني پاهايم نبود، مردم دوباره منو مي‌گرفتندو حلق آويزم مي‌كردند ... نفس نفس زنان خودم رو رسوندم به خونه ... زنم به محض ديدن من شروع كرد به قُر قُر كردن. بگو خدا چكرت كنه، كوربشي ايشا الله از مال دنيا همين يه صندلي رو داشتيم كه اونم گذاشتي به امون خدا و اومدي! ...

     

    لینک ثابت
     نوشته شده در ساعت 19:12  توسط پرستو  | 

    یکشنبه هجدهم شهریور 1386

    لینک ثابت
     نوشته شده در ساعت 15:28  توسط پرستو  | 

    Copyright © All Rights Reserved for http://lowblog.blogfa.com